تبليغاتX
قرنی از باران
 

خدایا!
چقدر خوب تر می بود اگر هر کدام از ما آدمهایت را روی ستاره ای « تنها » می آفریدی و هر شب از حسرت تنهایی می مردیم!!
تا اینکه اینچنین کنار هم بلولیم. تن پاره کنیم و خون بمکیم و هر شب در حسرت تنهایی بمیریم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 11:11  توسط رضا  | 
 

مشغول درس خوندن، برای کنکور کاردانی به کارشناسی( ۲۱ تیر ) هستم! پس همچنان در غیبت به سر می برم!

 

پ.ن:

اگه بذارن!! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 18:4  توسط رضا  | 

 

تولدت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 17:51  توسط بئاتریس 


 باز قطره هاي بارون، تلخ و شور شدن؛ يعني که خدا هم لاي ابراي سرخ و کبودش دلش گرفته و هق هق ميزنه...
جاده لاي چينُ واچينِ بغضِ قله هاي زاگرس گم ميشه؛ باد لاي انگشتاي دستم مي رقصه؛ قطره هاي بارون، آروم آروم روي پلک هاي داغم ميشنن و به چشمام جرات باريدن ميدن!!
ضبط صوت ماشين، تو گوش جاده فرياد مي زنه:

بذار قسمت کنيم تنهايي مونو، ميون سفره ي شب تو بامن
بذار بين من و تو ، دستاي ما، پلي باشه واسه از خود گذشتن

به رقص جوونه هاي سبز گندم فکر مي کنم، توي دست باد؛ به تک درخت پير چمنزار، که قامتش خم شده اما هنوز سرپاست؛ به خدا و اين همه عظمت...؛ به کوه، دره، باد، بارون، افق هاي بي انتها...؛ به بغضي که بيخ گلوي دستامو گرفته و دست از سرم بر نمي داره...!! به اينکه چقدر ناقصه عظمت کوه و دره هاي خدا، بدون تو!! چقدر سردِ اين باد و چقدر تلخِ اين بارون، بدون تو...

پ.ن
نه، وصل ممکن نيست،
هميشه فاصله اي هست.
اگرچه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دلاويز و تُرد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف، حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست،
صداي فاصله هايي که
- غرق ابهامند.
- نه، صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند و با شنيدن يک هيچ، مي شوند کدر! (سهراب سپهري)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 10:34  توسط رضا  | 
 

آینه جان، فدای آن نگاه معصوم و غمگین ات، من که گفته بودم خواب دنیا را باور نکن، همیشه برای از ما بهتران تعبیر می شود!!
ثانیه ها لاف زیاد می زنند، فریب شان را نخور!! لحظه ها عمرشان به همان لحظه است، و تو زود فراموش می کنی...
آدمها! همیشه عکس های بی جانی هستند که در ثانیه ها قاب می شوند و با آنها می روند! قربان قد و بالایت؛ طعم لحظه ها همیشه تلخ نمی ماند ... 

 
پ.ن:
راستی چه فایده ای داره که هنوزم پیراهن و شلوارم رو اتو می زنم، صورتم رو اصلاح می کنم، بوی عطرم همه ی کوچه رو ور میداره؛ اما تو نیستی که ببینی و شونه به شونه ام راه بری، تا صدای قدم هامون خواب کوچه های شهر رو پاره کنه؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 20:1  توسط رضا  | 
 

پشت چراغ قرمز
همه برای عبور عجله داشتند...
تنها من و نگاه تو 
بی خیال هر قرمز و سبزی
در همهمه ی بی عبور ماشین ها از هم عبور کردیم
و هیچ کس عبور ما را ندید!

چراغ سبز شد،همه رفتند
فقط من و تویی که عبور کرده بودیم،
برای همیشه پشت چراغ قرمز دلمان ماندیم.

                                                         -  بدون نام - 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 14:16  توسط بئاتریس  | 
 

من سالهاست که به معجزه ی همخوابگی دستها ایمان آورده ام؛

                                                   تنها، دستم به دستت نمی رسد.

 

نمی بینی نگاههایمان شورند؟

- مثل آب دریا که تشنه تر مان می کند-

و صداهایمان دغل شده اند؟!

 

                              من از آغاز در آینه خوانده بودم،

                              نباید جز به دست ها امید داشت،

                              و جز از حنجره ی این قلم نفس بریده، راستی خواست.

                              افسوس!!

                              نه چشم های تو خط مرا می خوانند،

                              و نه دست های من به دست تو می رسند!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 13:50  توسط رضا  | 
 


پاهای تو عزم دویدن فاصله ها را کرده اند، 
و نمی دانند دستان من در این خاک، بال نمی شوند!

من سنگ شده ام، سنگین شده ام،
   دیگر به گرد پای تو هم نمی رسم!
                                        برو!

من هم روزی خاک می شوم، و همسفر باد می روم...

 

پ.ن:
۱- یخ چشمانم را آب می کند آرام، آرام، شعله ی نفرتی که به جانم انداخته اند..
۲- ما که تنها پیوندمان خون است.خونم را عوض می کنم!! که دیگر همین نسبت خونی را هم نداشته باشیم!! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 20:39  توسط رضا  | 
 

پرسیدم: چرا من؟

گفت: میخوام ببینم، بچه پاستوریزه هایی مثل تو، توی رختخواب فرق اشون با بقیه چیه؟!

[خیلی دلم می خواست بهش ثابت کنم اونقدرها هم که اون فکر میکنه، پاستوریزه نیستم؛ اما...]

پوزخندی زدم و گفتم: هیچ!!

گفت: یعنی چی؟

گفتم: یعنی هیچ فرقی ندارن! توی رختخواب، همه مثل هم ان ...

[همینطور بر و بر نگام می کرد. انگاری نفهمید که گفتم: خداحافظ!]

 

 

پ.ن

1- شاید تنها فرق آدمها، توی رفتن و نرفتن به رختخواب، با امثال تو باشه!!

2- باور کن تنهای هووی تو ، "تنهایی" خودمه که گاهی به همه کس و همه چیز ترجیح اش میدم...

3- چقدر فاصله هست بین تو و تو !!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 7:36  توسط رضا  | 

 

بالاخره بغض بهار ترکید؛ حسودی ام شد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 18:48  توسط رضا  | 
 

مقروض ترین "وجودِ" عالمِ هستی خداست! که شش، هفت میلیار آدم سمج، با گردن تیزِ عصیان کرده و نعره های بلند - روی زمین - طلبکارش هستند!!!

پ.ن:
اینجا نوشتن هم شده کارِ حضرت فیل!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 22:28  توسط رضا  | 
 

مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
                                ناتمام است درخت!

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات

مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید 
      در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد 
          و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف 
                                            تشنه زمزمه ام

مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد 
                                    پس چه باید بکنم؟
   من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال 
                                        تشنه زمزمه ام

بهتر آن است که برخیزم
              رنگ را بردارم
               روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم ....

« سهراب سپهری »

گرمم کن .. 

پ.ن:

۱- پ.ن ها، شخصی هستن و مخاطب خاص دارن! مطمئنم اونایی که باید بدونن، میدونن!!
۲- حالم خوبه!
۳- آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست / هر کجا هست، خدایا! به سلامت دارش...
۴- هنوزم من بهترینم! تو باختن، تو بردن، تو نقش بازی کردن... بگو میدونی الان چه حالی دارم؛ تا بگم: نه، نمیدونی!!!
۴- بعد از چند سال، اومدن بهار رو واقعا دارم حس می کنم!!!
۵- این روزها، همش یاد یه ترانه ی قدیمیِ اونورِ آبی می افتم: اومد بهارُ /  بوی یارُ /  این بهار از اون بهارا شد/ .../ از در رسیدُ / مارو دیدُ / با نگاهی عاشق ماشد...
۶- شدیدا احساس «فُرغون» بودن، دارم!! چون با یه طومار از سفارشات خرید، فرستاده میشم بازار و شبیه یه «فُرغون پُر» بر میگردم خونه!! مردِ خونه ای گفتن!!!
۷- اعتراف می کنم که املای درست «فُرغون» رو بلد نیستم و شانسی نوشتم! اگر اشتباهه عذر میخوام.
۸- سال نو مبارک! سرخ سرخ باشید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 16:10  توسط رضا  | 

 

 هر چی بیشتر می گذره، بیشتر به «بی حرفی» خو می گیرم! با خودم میگم: شاید بهتره اونچه رو که پشت قاب چشم هام می گذره، برای خودم نگه دارم و به این «سکوت» اعتماد کنم! نمیدونم! گاهی از خودم می پرسم: رضا! تو واقعا برای اینجا وقت نداری؟ یا اینکه نمیخوای وقت داشته باشی؟ ... من اینجا رو دوست دارم و دلم نمی خواد مثل مرداب بو بگیره، اما ... روزهای خوبی نیست!
صفحه ی وبلاگ رو که باز می کنم، این پیام «تو هم سکوت رو بشکن!!» بدجور میزنه تو ذوقم!! اما حتی حسِ ورداشتن همین دو خط کدِ جاوا هم نیست... روزهای خوبی نیست!
وقتی همه ی وجودت داره از ترس و خستگی می لرزه، سخته لبخند زدن و همون دوست، داداش، پسر، دایی رضا، عمو رضا، پسرعمه، پسرخاله یا همون پسرداییِ شاد و خندونِ همیشگی بودن! روزهای خوبی نیست!
ببین! قصه داره تلخ تر از همیشه نقل میشه. دلم میسوزه به حال اون آقاکوچولویی که امروز سفیدِ و فردا سیاه! به حال باباش که زن و بچه داشت و قایمکی عاشق یه دختر جَوون شده بود. به حال مادرش که بی خبر از عاشقیّت(!) شوهرش، فکر می کرد خیلی زرنگه که از یه مرد زن و بچه دارِ دیگه، قول ازدواج و حتی خوشبختی گرفته!!! حالام که پرده ها افتاده و همه از راز هم باخبر شدن و... واویلا!! این وسط یکی نیست دلش به حال خودم بسوزه که شدم اون تلخکی که تلخندهاش دیگه خریدار نداره! ... روزهای خوبی نیست!
بهم نگو: رضا تو که از زندگی مردم خبر نداری، چرا ور میداری تو وبلاگت ازش می نویسی؟ خدا وکیلی، تو که خبر داری بهم بگو: غیر از اینه؟! ... نیست! روزهای خوبی نیست!

پ.ن:
1- به خیلی ها قول داده بودم این پست، پر عکس هایی باشه که تو این مدت تهییه کردم. اما منصرف شدم... همه ی عکس ها بی مناسبت شدن! شاید یه وقت دیگه!
2- پست بعدی شاید همین فردا باشه و شاید هم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 20:1  توسط رضا  | 
 

ببین
ببین!
حتی عبور پرنده
             از فراز سرت،
 یک اتفاق ساده نیست...
مگر نه اینکه درمیانه ی
           هر اندوهی دلخراش
                 و یأسی موهن،
آنجا که غصه ای گلوگیر
مردان بزرگ را حتی به زانو در می نشاند ــ 
                                      ــ تا به حسرت
                        باغ یکبار عمر، گریه کنند،

نه آنجا که دیگر
        اصلاً نمی پنداشتی...
همیشه
 دری
       گشوده بود!

ببین!
حتی عبور پرنده
          از فراز سرت،
یک اتفاق ساده نیست...

 

                                                                           " بهزاد میهن خواه "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 0:43  توسط بئاتریس  | 
 

برای آدمهای کوچیکی مثل من، نوشتن از حسین(ع) یعنی رسیدن به بی حرفی؛ و گفتن از آقام ابوالفضل(ع) یعنی رسیدن به یه بغض تلخ ...

 خوانمت امروز در میدان جنگ
همزمان بارد به رویم تیر و سنگ
امتحانم کن! که چون عاشق شدم!؟
بی کفن،بی سر، تو را لایق شدم ..

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 17:38  توسط رضا 
 

بنده خدا! این هم پستی که خواسته بودی برای تو بنویسم؛ یه کابلUSB  از مغزم وصل کردم به پشت سیستم، که هر چی حرف تو سرم هست، بشنوی ...

1-       بُگذر از من؛ نمی خوام بزرگترین حسرت زندگیت باشم .. !!

2-       نمیدونم چرا همیشه آدمهای پاک قصه، قربانی آدمهای ناپاک قصه میشن!؟

3-        میان چشم و ابروی تو گیر و داری بود / شدم کشته در این میانه این چه کاری بود!؟

4-       خدایا! مگه نمیخواستی شرمنده ام کنی؟ تبریک میگم، موفق شدی.. حسابی روم کم شده!!

5-       به تماشا سوگند و به آغاز کلام ... واژه ای در قفس است...

6-    قلم رو که روی صفحه گذاشتم و شروع کردم به پررنگ کردن نقطه، فقط می خواستم به ذهنم فرصتی داده باشم برای پیدا کردن جای واژه ها و نوشتن... به خودم که اومدم دیدم واژه ها جای خودشونُ دادن به نقطه ی سیاه بزرگی که همه ی سفیدی صفحه رو پر کرده..

7-       لعنت به این همه واژه بی مصرف، که هیچ کدومش درد آدم رو، دوا نمیشه..

8-       گاهی اوقات، احساس می کنم خط سیر زندگیم، جلو نمیره؛ فقط سر جای خودش داره چین می خوره..

9-       شازده! تو فکر میکنی، کی باید تاوان دلهایی رو که به خاطر دلت می شکنم، پس بده!؟ من! مگه نه!؟

10-   چه کم و کوچیک میشن تو نظرم، آدمهایی که وقت سخنرانی تو جمع و تو و وبلاگ و.. خودشونو پشت یه مشت حرف و حدیث قلمبه و آیه ی تکرار، قایم میکنن. بدون اینکه هیچی ازش بفهمن..

11-  فرمودند: هم فاز ما نیستید! احتمالا یعنی ما از لشگر کفاریم و ایشون از سپاه حق!! ایضاً اضافه فرمودند: به تازگی از یک بنده خدایی استماع کرده اند، که چت با نامحرم جز در موارد ضروری حرام است! و علاوه بر اینکه خدا تو این دنیا کورت میکنه، اون دنیا ده فروند زنبور مامور میشن که روزی هزار بار نوک انگشتاتو نیش بزنن!!! و چقدر دلم می خواست بپرسم، جناب ملا! موارد ضرورت چــت با نامحرم رو چــــه کســــی تعیین می کنه!؟

12-   از اعمال جدیدی که تازه گیها و به فراخور زمان برای قبولی حج واجب شده، عبارتند از:

الف) بستن یک دستگاه طاق نصرت سر خیابون اصلی، به ضمیمه ی کلی پرچم و گل و بلبل و ... که هزینه ی کرایه داربست و برپا کردن متعلقاتش، تقریبا معادل پول جهیزیه ی یه عروس باشه!!!

ب) هفت روز و هفت شب ولـیـمه دادن به مردم نیازمند شهر از قبیل : شــهردار – اعضای شــواری شهر – فرماندار – فرمانده ناحیه انتـ ـ ـظامی و سـ ـ ـپاه و ارتـ ـ ـش و ...

ج) مِشِ هفت رنگ برای موهای خانم حاجی و کت و شلوار یک میلیون و خورده ای گِـ ـ ـراد، برای حاجی و پیراهن دِکُلتهِ ی قرمز، با چاک باز، تا روی لگن از بغل، برای دختر حاجی!! فقط و فقط برای آبروداری بین مردم!!!

13-   دست بردار از این در وطن خویش غریب..

14-   بحث زن گرفتن، تو خونه ی ما همچنان داغِ داغِ ، اما خوشبختانه سوژه من نیستم؛ داداشمه ...

15-  بعضی آدمها حیف ان، بد جوری هوسی شدم، روی اسم هاشون کلیک کنم، بعد از زندگیم Shift+Delete اشون کنم!!!

16-   عکس ما رو توی پ.ن4 پست قبلی انگار جز چند نفر، کسی متوجه اش نشده!!!

17-   ها!؟ چیه!؟ خیلی بد حرف میزنم!؟ آقا جان مدلشه! حرفی هست؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 16:28  توسط رضا  | 
 

خداوند تنهاست،
و به هر انسانی سهمی از ایــــن تنهایی عطا کرده
که با هیـــچ وجــــودی پر نمــی شود!!

 

پ.ن:

۱- فعلا دنیای خارج از قاب این مانیتور، برام جذاب تره. حوصله ی آدمک های دیجیتالیه اینجا رو ندارم .
۲- دخترک ممنون از بابت دعوتت به بازی، اما واقعیتش اینه که از آدمای اینجا جز یه نقاب چیزی نمی شناسم. همچنان آدم های واقعی رو ترجیح میدم ..
۳- از صداهای پشت پرده خوشم نمیآد. هرکی حرفی داره بیاد رو صحنه ..
۴- این منم !

 

  • دیگه نمیخوام «هیچ کس» باشم ! خودم میشم. همونی که تو لینک پ.ن۴ می بینید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 3:19  توسط رضا  | 
 

پ.ن:

۱- خیلی گرفتارم...
۲- تو یه هنرستان دیگه هم کلاس گرفتم، تقریبا تموم هفته، صبح و عصر سر کلاسم.
۳- خونه ای رو می شناسم که گنجینه ی دردٍ و بچه هایی رو که وارث حماقت پدر مادر هستن!
۴- آمار مسائلی که برای حلشون کاری ازم بر نمیاد، داره زیاد میشه!
۵- انگار منتظر یه اتفاقم، اما نمیدونم چی ... ؟
۶- دیروز سر کلاس به خاطر یه موضوعی، روی تخته نوشتم :
نی! نگویم چونکه تو خامی هنوز / در بهاری و ندیدستی تموز
در نیابد حال هیچ پخته خام / پس سخن کوتاه باید والسلام
.
.
نیم ساعت باقی مونده به زنگ، نه من یک کلمه حرف زدم، نه هيچ كدوم از دانش آموزها...

 

اضافه شده در ۲۴/۹/۱۳۸۶ توسط هیچ کس :

اینا رو یه بنده خدایی که هیچ آدرسی هم نداره، به اسم دختر مو قرمز، توی نظرات فرموده:

( انگاری خودت بچه نبودی، اینا چیه که واسه بچه ها نوشتی، این مولوی بازی بظاهر پر معنی ولی تو خالی رو برا خودت نگهدار تا نسل بعدی دیگه آخوند وامونده نشه، اگه کاری واسه بچه ها نمیتونی بکنی و از زور بیکاری معلم شدی مقصرش بچه ها نیستند، اشک و ناله واسه بچه ها نساز، شما ها دیگه چه جوری هستین، از مولوی خونیت هم تعجب دارم کاش همون مولوی رو هم درست بخونی که هرچی نوشته در شرایط خاصی نوشته، پخته و خام رو لا اقل با شرایط بسنج نه سرکلاس، فکر می کنی خیلی هنر کردی نیم ساعت بچه ها رو مثه خودت گیچ و ساکت کردی؟)

ما هم می فرماییم:

۱- هر کس بد ما به خلق گوید  / ما سینه ی وی نمی خراشیم
      ما خوبی او به خلق گوئیم /  تا هر دو دروغ گفته باشیم !!!

۲- اونایی که منو می شناسن، میدونن که من چه احساسی نسبت به دخترک مو قرمز دارم !! (با دیدن این کامنت خیلی دلم می خواد چشامو همچین از هم بازکنم و بگم: عجب!!! )

۳- بابا رخ بنمای!  شاید ماهم حرفایی داشته باشیم برا گفتن. یه طرفه به قاضی .... ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 10:31  توسط رضا  | 
 

نفس سنیگی از سینه اش بیرون داد و سرش را پائین انداخت؛ انگار به خودش نگاه می کرد؛ گفت: میبینی کار دل های زمانه را...؟
برای اجابت یک جفت چشــم محتاج و ملتمس، از سیمان سخت ترند؛ اما برای بندگی یک گوشه چشــم خمار از ریــمل(!) به تار مویی هم بند نیستند! ... چه مي شود كرد؟!


پ.ن:

چي شد كه فراموش كرديم؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 2:35  توسط رضا  | 
 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت...




پ.ن:
۱- قضیه رو عشقی نکنین، موضوع یه چیز دیگه است!
۲- چشمامو می بندم که نبینم چی داره به سرم میاد.
۳- انگار یه وزنه ی یک تنی یا شایدم بیشتر، تو سرم تاب میخوره ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 15:53  توسط رضا  |