وروجکه : اگه یکی دلش خیلی خیلی خیلی، یه سازو بخواد اما هیچکار نکنه واسه «سازش» ، چی میشه؟

بیحاله : هیچ! یه آدم دیگه اون سازو برمیداره و زخمه میزنه به «تارش»!

وروجکه : إ ، اونوقت پس اون آدم..؟!

بیحاله : هوممم، خب حکما خودشو گول میزنه که اونقدرام دلش گیر «سازش» نبوده و سرگرم یه آرزوی دیگه میشه..

وروجکه : همینقدر شلکی آبکی یعنی؟!

بیحاله : ها خب، همینقدر شلکی آبکی!!

 

 

پ.ن :

1- بعد از صد سال!! 

2- قبلا وقتی کسی وارد وبلاگ میشد، یه پیام زارتی میخورد تو صورتش که : «تو هم سکوت رو بشکن» ( با فاز این شاعرای غمگین و عاشقای دلخسته ) خداییش بدجور جک وجواد بود. نتونستم حذفش نکنم. آقا بخدا سکوت چیز خوبیه، نشکنیدش. آب رو هم گل نکنید.

3- دلم خواست سبک پ.ن ها یه جوری باشه انگار روزی یه میلیون بازدیدکننده(همون فالوئر امروزی) داره اینجا. وبلاگ خودمه دیگه.. اینجوری حال کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۲۲ساعت 12:35  توسط رضا  | 
 

آدما خسته ان، خسته! واسه انجام کار درست، دلشون معجزه میخواد. واسه هر آدم یه معجزه! شاید یه عده ای همت کنن و بیدار شن...

 

تصویر در اندازه واقعی

 

پ.ن:

همای اوج سعادت به دام ما افتد / اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه / اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مراد از افق طلوع کند [شود طالع] / بود که پرتو نوری به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار / کی اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم / که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز / کز این شکار فراوان به دام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی / بود که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ / نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۰۳/۰۴ساعت 18:7  توسط رضا  | 


...

فقط دلم می خواد، هی برم و هیچ جا نمونم!!



+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۱۱ساعت 16:47  توسط رضا  | 

بودنت خوب است، خوب، خوب. راستش را بخواهی، گاهی نبودنت هم  یک جور دیگر خوب است. مثل آن وقت ها، دل تنگت می شوم و دل دل می کنم برایت چیزی بنویسم. به گمانم وقتش شده باشد، دست و دلم اگر یاری کند..




پ.ن

چه نماز باشد آن را، که تو در خیال باشی..



+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ساعت 21:56  توسط رضا  | 

بود آیا که خرامان ز درم بازآییگره از کار فروبسته‌ی ما بگشایی
نظری کن که به جان آمدم از دلتنگیگذری کن که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تومن به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی
بس که سودای سر زلــف تو پختم به خیالعاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجببه که بینم که تویی چشم مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجیدجز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌نایدوین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی از لب بدهم کام عراقی روزیوقت آن است که آن وعده وفا فرمایی


«فخرالدین عراقی»


منبع تصویر : http://www.trucktrend.com


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۷ساعت 10:0  توسط رضا  | 

حکمتش را نمیدانم،
وقت هایی که خدا با همهء حوصله اش، شب را
قطره
قطره
می چکاند.
و روی سقف اتاق، فیلم زندگی ام  را [ از لحظهء تولد تا نمی دانم کجا ] می تاباند.

حکمتش را نمی دانم
شب هایی که من بی خوابم و تو خواب،
و صبح دورترین جای دنیاست.


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۳۰ساعت 3:4  توسط رضا  | 


یه چیزایی تو وجود آدم هست، که هیچ وقت از بین نمیره. هیچ وقت عوض نمیشه. حالا هرچقدر که دوست داری، زور بزن و هی جلد عوض کن...



پ.ن:
ادبیات من عوض شده، همینطور روشم و جلدم.. اما از تو ممنونم که هنوز یادت نرفته، چی بهم میاد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۲۵ساعت 23:8  توسط رضا  | 

هربار که دلتنگ می شد، به عادت گذشته پای کاغذ پاره ای می نشست، تا چند کلمه بنویسد و آرام شود. [ زودتـرها یک چیزهایی می نوشت، خوب و بدش مهم نبود. می نوشت که بغض، بیخ گلوی دست هایش را رها کنـد. ] اما حالا که پای کاغذ می نشست، مداد را در دستش می تراشید و کلمه ها در دلش با بی حوصلگی پشت و رو می کرد، به همشان می زد، وراندازشان می کرد. انگار که بخواهد بین یک عالمه قلوه سنگ، سنگی را با شکل خاصی پیدا کند و روی دیوار حرف هایش بچیند.. به خودش که می آمد می دید مدادش به ته رسیده و دلش پر از قلوه سنگ هایی است که هیچکدام به کار دیوار ناتمام اش نیامده اند. حالا فقط پلک هایش را می بست، بهم فشارشان می داد و مچ دست هایش را سفت می مالید که [شاید] بغض اشان فرو برود..



پ.ن:
قرار نیست، آدم همیشه « بتونه »، واقعیت اینه که خیلی وقت ها هم « نمیتونه ». مثل همین حالا که هرچی سعی کردم، نتونستم این نوشته رو تمام کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۰۳ساعت 10:27  توسط رضا  | 

هربار کوله اش را باز می کرد، داغ دلش را تازه می کردند شکلات های تلخ!! درست بخاطر نداشت، اما یک جایی، یک چیز قشنگی خوانده بود، راجع به دو معشوقه که توی هر بار دیدارشان، یکی شان به آن یکی شکلاتی داده بود و... همیشه دلش میخواست، آن یکی باشد، که شکلات می دهد به معشوقه اش. اما...




...به زحمت بغض اش را فرو میخورد وقتی شکلات ها را یکجا به دخترک فال فروش می داد!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۲۹ساعت 13:45  توسط رضا  | 

نبودن،
موضوع ساده ایست.
گاهی سکوت یعنی :
دهنمان [و گوشمان] را ببندیم و کارمان را بکنیم.
همین!!


+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۲۵ساعت 9:30  توسط رضا  | 



ساعت ۸:۳۰ غروب..!! چیزی حدود دو ساعت و نیم فرصت دارم که همهء زندگی ام را بسته بندی کنم. یک سری هایش را باید جا بگذارم و واجب تر ها را با خودم ببرم.. کتاب٬ وسایل کار٬ وسایل شخصی و.. موبایل ها همیشه وسط مهم ترین کار ها و وقتی که وقت از همیشه تنگ تر است٬ زنگ می خورند [ برای کار های صدتایه غاز!! ] خاموشش [ـان] می کنم.
نمیدانم چرا بین این همه خرت و پرت٬ چشمم فقط کتاب و دفتر و ورق پاره ها را می بیند..! چشمم با نگرانی روی ساعت می لغزد.. اتوبوس ۱۱:۳۰ شب..!! وقت کم است و این همه وسیله..  و من نمی توانم لای دفترهای قدیمی را باز نکنم و نخوانم.. دست خودم نیست! نشسته ام وسط این همه ریز و درشت و خاطره مرور می کنم!! چشمم به هزار و یک جور وسیله و نوشته و عکس و آدم و خاطره می افتد٬ که قرار بود روزی وقتش بشود و فکری به حالشان بکنم و هیچ وقت٬ وقت نشد.. دلم گرفته.. همیشه خوابش را دیده بودم [ که یک شب می روم از اینجا.. برای همیشه.. تنها.. ] و حالا دارم می روم از اینجا.. برای همیشه.. تنها..!! با یک عالمه وسیله و نوشته و عکس و آدم و خاطرهء نیمه کاره که جا می گذارم.. چشمم با نگرانی روی ساعت می لغزد.. ساعت ۱۱:۱۵ شب.. با عجله خرت و پرت های ضروری را در کوله ام می چپانم و می روم..!!


پ.ن:
۱- متن با تاخیر دو روزه نوشته شد.
۲- زادگاهم را ترک کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۲ساعت 16:36  توسط رضا  | 



تلخیِ لحظه هایم
از آن است
که «سامان» دل ام
به بودن همان است که «بی سر و سامان» اش کرد..!!









پ.ن
۱- یه جورایی " دردم از یار است و درمان نیز هم....!! "
۲- خدایا٬ میخوای تلخی « نه شنیدن » رو از تو٬ بچشم؟ چندباره و چندباره؟ ... میچشم!!


آمده‌ام که سر نهم٬ عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی٬ نی شکنم شکر برم
آمده‌ام چو عقل و جان٬ از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان٬ مشعلهء نظر برم
آمده‌ام که رهزنم٬ بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم٬ زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا٬ جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد٬ من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر٬ من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل٬ من به کجا سفر برم
آنکه ز زخم تیر او٬ کوه شکاف می کند
پیش گشاد تیر او٬ وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را٬ گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند٬ گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او٬ نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او٬ آب سوی جگر برم
در هوس خیال او٬ همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او٬ نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن٬ باده که داشت پیش من
گفت بخور٬ نمی‌خوری؟ پیش کسی دگر برم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۰۹ساعت 14:32  توسط رضا  | 

اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا جام مرا بشکست لیلی؟!












پ.ن
هیچ!
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۱ساعت 13:19  توسط رضا  | 

طاقت بیار رفیق ...

پ.ن
۱- بیست و شیش ساله شدم!
۲- قراره اتفاقای بزرگی بیفته..
۳- برای اولین بار و با همه ی وجودم بهت اعتماد کردم و خودم رو به تو سپردم.. آرومم کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۰ساعت 14:44  توسط رضا  | 
 

تن های درهم تنیده٬
دل های از هم بریده..

و چه دورند ، و چه نزدیک به هم...!!


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۱۴ساعت 14:3  توسط رضا  | 



... میدونی چیه دایی جون؟ واقعییت اینه که تو زندگی هر مردی ، زنی پیدا میشه که هر وقت ، هرجور ، که دلش بخواد٬ تو رو روی سرپنجه هاش می چرخونه، تنهات می ذاره، تحقیرت می کنه و.. و هر وقتم که بخواد٬ بر می گرده و دوباره افسارت رو دست می گیره و به هر سمتی که دلش بخواد می کشونت.. و تو همیشه واسش رام ترینی.. حتی اگه سرکش ترین باشی.. و این زن تو زندگی هر مردی فقط یکیه! تکرار نداره.. حتی اگه همه زنهای عالم رام تو باشن، تو به یه اشارهء کوچیک گوشهء چشم اون زن، رامی، اسیری، سر به راهشی.. و خدا به مردی رحم کنه که اسیر یه سرکش بی معرفت نالوطی باشه..


پ.ن
۱- مدعی گر به سرت تیغ کشید/برش بی محلی تیزتر از شمشیر است..
۲- ...به هر حال من ياد گرفتم که به خس و خاشاکي که به پاچه شلوارم مي چسبه اهميت ندم، تجربه ثابت کرده با اولين باد که هيچ، با اولين نسيمي که ميوزه٬ پاک ميشن از حافظه ي پاچه ي شلوارم..!! [بخشی از کامنتی که برای یکی از دوستان گذاشتم]
۳- خیلی وقته که فرصت نکردم دستی به سر و شکل اینجا بکشم.کسی پیشنهادی داره؟!
۴- پی نوشت ها ربطی به متن ندارد!!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۰۸/۰۸ساعت 15:12  توسط رضا  | 



غمت در نهان خانهء دل نشیند...
.
.
.

پ.ن
۱- حال کسی رو دارم که ظهر عروسی خواهرش بوده و بعد از مراسم واسه فرار ازهزار جور فکر، مستقیم رفته سرکار و یه شیفت کاری خلوت و سوت و کور رو گذرونده. تا برسه به یه غروب دلگیر و پر از سکوت و پر از حرف های نگفته...
۲- هیچوقت باور نمیکنم، گریه های زنی رو ، که برای گرفتن حقش اشک میریزه. و داد و بیداد و عصبانیت مردی رو ، که برای اثبات درست بودنش، نعره میزنه و ...!
۳- گاهی هردو دروغ میگیم.. بس کن!
۴- میشه این قدر خوب نباشی؟! از خودم بدم میاد وقتی...
۵- میشه اینقدر وقیح نباشی؟! منو مجبور میکنی نشونت بدم...


۱۳/۷/۱۳۸۹
سه ماه گذشت....! (قراری بسته ام با می فروشان / که روز غم به جز ساغر نگیریم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۲۵ساعت 19:33  توسط رضا  | 


دایی جان٬ قلنج کمرم رو با زور دستات گرفتی و خستگیم در رفت!! اما لب و لوچهء آویزونم از چیز دیگه است...!! می نویسم.. وقتش که بشه دوباره می نویسم...!


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۲۵ساعت 20:45  توسط رضا  | 



...
می نشینم
و در جمعیتِ نیمه روشنِ آن سویِ پنجره
درایستگاه٬ دنبال کسی شبیهِ تو می گردم...
و خوب می دانم که کسی کَـس نمی شود
زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست!
پس بازی ها واقعا یک بازی اند و همین!
با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم
و از او دور می شوم...
و هرچه دورتر می شوم٬
شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود...
و باز سکوت!


آیا زنان از آن رو اسمِ اعظمِ عشق را از برند
که مادرند؟
نمی دانم!
چشم ها را می بندم تا همه ی تورا به یاد بیاورم:
هندسه ی پیراهنت٬
عسل نگاهت٬
و صدایت را
که شبیهِ رنگِ فندکِ من است...

                              ــ زنده یاد حسین پناهی ــ


پ.ن
این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم میخواد بنویسم و کلی واژه تو سرم موج میزنه. اما واقعا وقت به خط کردن این همه حرف و واژه رو ندارم.. و بدتر از همه اینه که حال و هوام مثل هوای بهار لحظه به لحظه عوض میشه و حرف و حس ِداغ ِدیروز٬ حرف و حسِ بیات شده ی امروز ِ ...!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۲ساعت 10:16  توسط رضا  | 



بـ  ـیـ  ـسـ  ـت
و
پـ  ـنــ ــج

ساله شده ام!!

و تمام امروز به دنبال عددی بودم برای حساب کردن نسبتی ساده..  ۴/۱ ٬ ۳/۱ ٬ ۲/۱ ٬ ۱/۱.... نسبت عمر رفته٬ به مانده اش [!!]... عجیب دلم گرفته! مثل همیشه [های] روزهای تولدم...!


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۰ساعت 19:55  توسط رضا  |