تبليغاتX
قرنی از باران

هربار که دلتنگ می شد، به عادت گذشته پای کاغذ پاره ای می نشست، تا چند کلمه بنویسد و آرام شود. [ زودتـرها یک چیزهایی می نوشت، خوب و بدش مهم نبود. می نوشت که بغض، بیخ گلوی دست هایش را رها کنـد. ] اما حالا که پای کاغذ می نشست، مداد را در دستش می تراشید و کلمه ها در دلش با بی حوصلگی پشت و رو می کرد، به همشان می زد، وراندازشان می کرد. انگار که بخواهد بین یک عالمه قلوه سنگ، سنگی را با شکل خاصی پیدا کند و روی دیوار حرف هایش بچیند.. به خودش که می آمد می دید مدادش به ته رسیده و دلش پر از قلوه سنگ هایی است که هیچکدام به کار دیوار ناتمام اش نیامده اند. حالا فقط پلک هایش را می بست، بهم فشارشان می داد و مچ دست هایش را سفت می مالید که [شاید] بغض اشان فرو برود..



پ.ن:
قرار نیست، آدم همیشه « بتونه »، واقعیت اینه که خیلی وقت ها هم « نمیتونه ». مثل همین حالا که هرچی سعی کردم، نتونستم این نوشته رو تمام کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/03ساعت 10:27  توسط رضا  | 

هربار کوله اش را باز می کرد، داغ دلش را تازه می کردند شکلات های تلخ!! درست بخاطر نداشت، اما یک جایی، یک چیز قشنگی خوانده بود، راجع به دو معشوقه که توی هر بار دیدارشان، یکی شان به آن یکی شکلاتی داده بود و... همیشه دلش میخواست، آن یکی باشد، که شکلات می دهد به معشوقه اش. اما...




...به زحمت بغض اش را فرو میخورد وقتی شکلات ها را یکجا به دخترک فال فروش می داد!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/29ساعت 13:45  توسط رضا  | 

نبودن،
موضوع ساده ایست.
گاهی سکوت یعنی :
دهنمان [و گوشمان] را ببندیم و کارمان را بکنیم.
همین!!


+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/25ساعت 9:30  توسط رضا  | 



ساعت ۸:۳۰ غروب..!! چیزی حدود دو ساعت و نیم فرصت دارم که همهء زندگی ام را بسته بندی کنم. یک سری هایش را باید جا بگذارم و واجب تر ها را با خودم ببرم.. کتاب٬ وسایل کار٬ وسایل شخصی و.. موبایل ها همیشه وسط مهم ترین کار ها و وقتی که وقت از همیشه تنگ تر است٬ زنگ می خورند [ برای کار های صدتایه غاز!! ] خاموشش [ـان] می کنم.
نمیدانم چرا بین این همه خرت و پرت٬ چشمم فقط کتاب و دفتر و ورق پاره ها را می بیند..! چشمم با نگرانی روی ساعت می لغزد.. اتوبوس ۱۱:۳۰ شب..!! وقت کم است و این همه وسیله..  و من نمی توانم لای دفترهای قدیمی را باز نکنم و نخوانم.. دست خودم نیست! نشسته ام وسط این همه ریز و درشت و خاطره مرور می کنم!! چشمم به هزار و یک جور وسیله و نوشته و عکس و آدم و خاطره می افتد٬ که قرار بود روزی وقتش بشود و فکری به حالشان بکنم و هیچ وقت٬ وقت نشد.. دلم گرفته.. همیشه خوابش را دیده بودم [ که یک شب می روم از اینجا.. برای همیشه.. تنها.. ] و حالا دارم می روم از اینجا.. برای همیشه.. تنها..!! با یک عالمه وسیله و نوشته و عکس و آدم و خاطرهء نیمه کاره که جا می گذارم.. چشمم با نگرانی روی ساعت می لغزد.. ساعت ۱۱:۱۵ شب.. با عجله خرت و پرت های ضروری را در کوله ام می چپانم و می روم..!!


پ.ن:
۱- متن با تاخیر دو روزه نوشته شد.
۲- زادگاهم را ترک کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/02ساعت 16:36  توسط رضا  | 



تلخیِ لحظه هایم
از آن است
که «سامان» دل ام
به بودن همان است که «بی سر و سامان» اش کرد..!!









پ.ن
۱- یه جورایی " دردم از یار است و درمان نیز هم....!! "
۲- خدایا٬ میخوای تلخی « نه شنیدن » رو از تو٬ بچشم؟ چندباره و چندباره؟ ... میچشم!!


آمده‌ام که سر نهم٬ عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی٬ نی شکنم شکر برم
آمده‌ام چو عقل و جان٬ از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان٬ مشعلهء نظر برم
آمده‌ام که رهزنم٬ بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم٬ زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا٬ جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد٬ من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر٬ من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل٬ من به کجا سفر برم
آنکه ز زخم تیر او٬ کوه شکاف می کند
پیش گشاد تیر او٬ وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را٬ گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند٬ گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او٬ نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او٬ آب سوی جگر برم
در هوس خیال او٬ همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او٬ نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن٬ باده که داشت پیش من
گفت بخور٬ نمی‌خوری؟ پیش کسی دگر برم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/09ساعت 14:32  توسط رضا  | 

اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا جام مرا بشکست لیلی؟!












پ.ن
هیچ!
+ نوشته شده در  شنبه 1390/03/21ساعت 13:19  توسط رضا  | 

طاقت بیار رفیق ...

پ.ن
۱- بیست و شیش ساله شدم!
۲- قراره اتفاقای بزرگی بیفته..
۳- برای اولین بار و با همه ی وجودم بهت اعتماد کردم و خودم رو به تو سپردم.. آرومم کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/10ساعت 14:44  توسط رضا  | 
 

تن های درهم تنیده٬
دل های از هم بریده..

و چه دورند ، و چه نزدیک به هم...!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/14ساعت 14:3  توسط رضا  | 



... میدونی چیه دایی جون؟ واقعییت اینه که تو زندگی هر مردی ، زنی پیدا میشه که هر وقت ، هرجور ، که دلش بخواد٬ تو رو روی سرپنجه هاش می چرخونه، تنهات می ذاره، تحقیرت می کنه و.. و هر وقتم که بخواد٬ بر می گرده و دوباره افسارت رو دست می گیره و به هر سمتی که دلش بخواد می کشونت.. و تو همیشه واسش رام ترینی.. حتی اگه سرکش ترین باشی.. و این زن تو زندگی هر مردی فقط یکیه! تکرار نداره.. حتی اگه همه زنهای عالم رام تو باشن، تو به یه اشارهء کوچیک گوشهء چشم اون زن، رامی، اسیری، سر به راهشی.. و خدا به مردی رحم کنه که اسیر یه سرکش بی معرفت نالوطی باشه..


پ.ن
۱- مدعی گر به سرت تیغ کشید/برش بی محلی تیزتر از شمشیر است..
۲- ...به هر حال من ياد گرفتم که به خس و خاشاکي که به پاچه شلوارم مي چسبه اهميت ندم، تجربه ثابت کرده با اولين باد که هيچ، با اولين نسيمي که ميوزه٬ پاک ميشن از حافظه ي پاچه ي شلوارم..!! [بخشی از کامنتی که برای یکی از دوستان گذاشتم]
۳- خیلی وقته که فرصت نکردم دستی به سر و شکل اینجا بکشم.کسی پیشنهادی داره؟!
۴- پی نوشت ها ربطی به متن ندارد!!

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/08ساعت 15:12  توسط رضا  | 



غمت در نهان خانهء دل نشیند...
.
.
.

پ.ن
۱- حال کسی رو دارم که ظهر عروسی خواهرش بوده و بعد از مراسم واسه فرار ازهزار جور فکر، مستقیم رفته سرکار و یه شیفت کاری خلوت و سوت و کور رو گذرونده. تا برسه به یه غروب دلگیر و پر از سکوت و پر از حرف های نگفته...
۲- هیچوقت باور نمیکنم، گریه های زنی رو ، که برای گرفتن حقش اشک میریزه. و داد و بیداد و عصبانیت مردی رو ، که برای اثبات درست بودنش، نعره میزنه و ...!
۳- گاهی هردو دروغ میگیم.. بس کن!
۴- میشه این قدر خوب نباشی؟! از خودم بدم میاد وقتی...
۵- میشه اینقدر وقیح نباشی؟! منو مجبور میکنی نشونت بدم...


۱۳/۷/۱۳۸۹
سه ماه گذشت....! (قراری بسته ام با می فروشان / که روز غم به جز ساغر نگیریم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/25ساعت 19:33  توسط رضا  | 


دایی جان٬ قلنج کمرم رو با زور دستات گرفتی و خستگیم در رفت!! اما لب و لوچهء آویزونم از چیز دیگه است...!! می نویسم.. وقتش که بشه دوباره می نویسم...!


+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/25ساعت 20:45  توسط رضا  | 



...
می نشینم
و در جمعیتِ نیمه روشنِ آن سویِ پنجره
درایستگاه٬ دنبال کسی شبیهِ تو می گردم...
و خوب می دانم که کسی کَـس نمی شود
زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست!
پس بازی ها واقعا یک بازی اند و همین!
با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم
و از او دور می شوم...
و هرچه دورتر می شوم٬
شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود...
و باز سکوت!


آیا زنان از آن رو اسمِ اعظمِ عشق را از برند
که مادرند؟
نمی دانم!
چشم ها را می بندم تا همه ی تورا به یاد بیاورم:
هندسه ی پیراهنت٬
عسل نگاهت٬
و صدایت را
که شبیهِ رنگِ فندکِ من است...

                              ــ زنده یاد حسین پناهی ــ


پ.ن
این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم میخواد بنویسم و کلی واژه تو سرم موج میزنه. اما واقعا وقت به خط کردن این همه حرف و واژه رو ندارم.. و بدتر از همه اینه که حال و هوام مثل هوای بهار لحظه به لحظه عوض میشه و حرف و حس ِداغ ِدیروز٬ حرف و حسِ بیات شده ی امروز ِ ...!

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/12ساعت 10:16  توسط رضا  | 



بـ  ـیـ  ـسـ  ـت
و
پـ  ـنــ ــج

ساله شده ام!!

و تمام امروز به دنبال عددی بودم برای حساب کردن نسبتی ساده..  ۴/۱ ٬ ۳/۱ ٬ ۲/۱ ٬ ۱/۱.... نسبت عمر رفته٬ به مانده اش [!!]... عجیب دلم گرفته! مثل همیشه [های] روزهای تولدم...!


+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/10ساعت 19:55  توسط رضا  | 


می دانم٬
می دانم٬
تـو مـهـربـانـی..

اما لایق ترین ٬ برای دل بستن به مهرش ٬ اوست...!

 

پ.ن
۱- شرط را که بردی از دوستت. خودم را از من٬ اما... نمیدانم!
۲- بعضی ها مثل « سمیرا » هستند٬ و سمیرا یعنی « دختر افسانه گو در شب... »

توضیح واضحات : برای واژهء سمیرا٬ کلی معنی توی لغت نامه هست. اما به نظر شخصی خودم و همچنین صاحب مطلبی که این معنی رو توش پیدا کردم٬ این معنی از همه مناسب تر و پسندیده تره..

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/14ساعت 12:2  توسط رضا  | 
 


...تمام طول راه دستام با بی حوصلگی تویِ جیبمه و چیزی نمی گم٬ جز چند تا حرف معمولی. بالایِ کوه که برسی٬ اگه دشتِ پشتِ کوه رو تا ته نری و از آبِ چشمه نخوری٬ انگار هیچ کاری نکردی.
کنار چشمه جون میده واسه گفتن و شنیدن. اما وقتی بین تو و همسفرهات یه عالمه فاصله هست٬ چه حرفی؟! جز گفتنِ چند تا « یادش بخیرِ » زورکی و « فحش دادن به دولتِ وقت » و « احوال پرسی » های بی مزه...
جاده باریکِ وسطِ دشتِ پشتِ کوه رو دوست دارم. همیشه چند قدمی رو از جمع عقب می مونم و با همهء وجود نفس میکشم و دشتِ پر از نرگس و شقایق و هزارپاهای کوچیک رو دیدمی زنم. هوا خنکه٬ شایدم سردِ.. باد بهاریِ اولِ فروردین به تنم می خوره٬ انگار چیزی تویِ وجودم قد می کشه. حس می کنم یه غمِ کهنه ازکنار پام جوونه می زنه و مثل یه پیچک روی تنم می پیچه تا به گلوم برسه.. بغضم توی گلو٬ غنچه میشه..
آروم آروم تنم بی حس میشه و دارم جزئی از وجود دشت می شم که موبایلم مثل خروسِ بی محل می خونه و مجبور می شم یه مشت تعارفِ دروغکی بریزم توی حلق گوشی..
تا به خودم میام٬ می بینم کلی از جمع عقب موندم و باید قدم هایِ بلندتر و سریع تری بردارم. تویِ راه برگشت٬ به رسمِ یه عادتِ همیشگی همهء جمع٬ شهر رو از بلندترین جایِ قله دید می زنن.. به شهرم نگاه می کنم.. به خودم.. به زندگیم.. آدامس توی دهنم رو تف می کنم و با خودم میگم: دیگه هیچ چیز مزهء قبل رو نداره..! زندگی٬ این روزا شده آدامسی که از بس جویدم٬ بی مزه شده...!!


پ.ن
سال نو مبارک!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/04ساعت 18:20  توسط رضا  | 



من
همیشه گرسنه ام
این بغض ها که فرو می برم٬
هیچ وقت خدا سیرم نمی کنند..!


+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/22ساعت 9:42  توسط رضا  | 


همیشه آخرین ایستگاه٬
                                غمگین ترینه...


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/08ساعت 15:30  توسط رضا  | 



همچنان متن ماجرا موجود نیست و غرق در حاشیه ایم...

پ.ن

۱- وقتی همه چیز خوب پیش می رود و همه جا آرام است٬ باید ترسید. به احتمال زیاد آرامش قبل از طوفان است.. می ترسم!!

۲- از پائیز دل خوشی ندارم٬ اما رساترین فصل سال است. از مرداد که میگذری همه جا بوی پائیز می آید.. چقدر دلگیر است این لعنتی..

۳- یا قاضی الحاجات..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 19:50  توسط رضا  | 

 

متن ماجرا موجود نیست. این روزها هرچه هست، حاشیه است...!!

 پ.ن:

1- دوست من، چشم های من بیشتر از هر چشمی دیدن. گوش هام بیشتر از هر گوشی شنیدن و دست هام بیشتر از هر دست دیگه ای لمس کردن!!

2- گاهی بی نهایت شادم از اینکه مثل یه پرنده آزادم و پابند هیچ جانیستم. و گاهی هم دلتنگم وحسرت این رو می خورم که چرا مثل یه درخت، تو خاک ریشه ندارم!!

3- گفتم : کاش می شد رفت به آسمون و یه نقطه شد تو دورترین جای دنیا...
    گفت  : تو هیمن الان هم یه نقطه ای، تو دورترین جای دنیا!!
    گفتم : آره! اما کنار این همه نقطه که می بینین، می شنون، لمس می کنن...!! همیشه جای خالی اونی که باید باشه، پُر از اوناییِ که نباید باشن!!

4- کتاب « ناطور دشت » رو تازه تمام کردم. به قول نویسنده اش به لعنت خدا هم نمی ارزید!! دلم می خواد کتاب رو ببرم و بکوبم تو سر « جی.دی.سلینجر » و 4500 تومن پول بی زبونی رو که بابت این مزخرفات دادم، ازش پس بگیرم!!

5- امتحانات این ترم دانشگاه تمام شدن، به سلامتی و میمنت!! هنرستان و مدرسه هم که تعطیله الحمدالله..! کلاسهای آموزشگاه رو هم میشه برای 6 - 5 روز پیچوند و تعطیل کرد. مونده اینکه پیدا بشه یک عدد [!!] انسان با مرام و با صفا، که از ما دعوت رسمی کنه و ما هم چتر رو پهن کنیم!! لازم به ذکر است که به بهترین پیشنهادها به قید قرعه هدایای نفیسی اهداء خواهد شد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 20:21  توسط رضا  | 

 
(برای تو)


اغلب آدما جرأت بازی کردن و احیاناً باختن رو ندارن. تمام عمر نقاب یه آدم عاقل رو به صورت می زنن و خودشون رو پشت یه سری مصلحتِ به ظاهر عاقلانه پنهون می کنن.. تمام وجودشون پر از تردیدایی هست که مثل خوره تو جونشونه، اما ترس اینکه مبادا تردیدشون درست باشه و ببازن، هرگز بهشون جرأت امتحان کردن نمیده..
من اما هرگز نترسیدم و نتونستم با تردید هام بسازم!! من، فخر می فروشم به تو و امسال تو. به خاطر اینکه جرأت کردم تمام آدم های زندگی ام رو امتحان کنم.. تمام اونهایی رو که مدعی دو ستی و محبت و موندگاری بودن..
و جالبه، که تو و بقیه مدعی ها، با اولین حرف درشت من و اولین اخم، بدون کوچکترین تلاشی برای موندن، میدون رو خالی کردین و رفتید!!!
                                 … و چه خوب!  خوشحالم که دیگه نیستید!!

 
پ.ن:
۱- دلم آدمای تازه می خواد. از اونا که پشت و روشون٬ یکی باشه..
۲- هزار بار دیگه هم که قمار کنم و ببازم٬ جلوتر از تویی هستم که از ترس باخت٬ تن به بازی نمیدی..
۳- چون نمی خوام آلوده هرکسی بشم٬ دلیل نمیشه فکر کنی خیلی مغرورم و به قول تو خودم رو می گیرم!!
۴- پسرک کاکل زری من٬ همین وبلاگه که امروز پدرش ۲۴ ساله شد و خودش ۳ ساله..
۵- عزیزان دل بنده٬ من گفتم که خیلی کتاب دوست دارم. اما دلیل نمیشه که روز تولدم ۶ تا هدیه بگیرم که هر ۶ تا کتاب باشن!! (  نمی گید بچه عقده ایی میشه؟! تازه ۳ تاشو هم قبلا خوندم  )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 11:58  توسط رضا  |