تبليغاتX
قرنی از باران



همچنان متن ماجرا موجود نیست و غرق در حاشیه ایم...

پ.ن

۱- وقتی همه چیز خوب پیش می رود و همه جا آرام است٬ باید ترسید. به احتمال زیاد آرامش قبل از طوفان است.. می ترسم!!

۲- از پائیز دل خوشی ندارم٬ اما رساترین فصل سال است. از مرداد که میگذری همه جا بوی پائیز می آید.. چقدر دلگیر است این لعنتی..

۳- یا قاضی الحاجات..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 19:50  توسط رضا  | 

 

متن ماجرا موجود نیست. این روزها هرچه هست، حاشیه است...!!

 پ.ن:

1- دوست من، چشم های من بیشتر از هر چشمی دیدن. گوش هام بیشتر از هر گوشی شنیدن و دست هام بیشتر از هر دست دیگه ای لمس کردن!!

2- گاهی بی نهایت شادم از اینکه مثل یه پرنده آزادم و پابند هیچ جانیستم. و گاهی هم دلتنگم وحسرت این رو می خورم که چرا مثل یه درخت، تو خاک ریشه ندارم!!

3- گفتم : کاش می شد رفت به آسمون و یه نقطه شد تو دورترین جای دنیا...
    گفت  : تو هیمن الان هم یه نقطه ای، تو دورترین جای دنیا!!
    گفتم : آره! اما کنار این همه نقطه که می بینین، می شنون، لمس می کنن...!! همیشه جای خالی اونی که باید باشه، پُر از اوناییِ که نباید باشن!!

4- کتاب « ناطور دشت » رو تازه تمام کردم. به قول نویسنده اش به لعنت خدا هم نمی ارزید!! دلم می خواد کتاب رو ببرم و بکوبم تو سر « جی.دی.سلینجر » و 4500 تومن پول بی زبونی رو که بابت این مزخرفات دادم، ازش پس بگیرم!!

5- امتحانات این ترم دانشگاه تمام شدن، به سلامتی و میمنت!! هنرستان و مدرسه هم که تعطیله الحمدالله..! کلاسهای آموزشگاه رو هم میشه برای 6 - 5 روز پیچوند و تعطیل کرد. مونده اینکه پیدا بشه یک عدد [!!] انسان با مرام و با صفا، که از ما دعوت رسمی کنه و ما هم چتر رو پهن کنیم!! لازم به ذکر است که به بهترین پیشنهادها به قید قرعه هدایای نفیسی اهداء خواهد شد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 20:21  توسط رضا  | 

 
(برای تو)


اغلب آدما جرأت بازی کردن و احیاناً باختن رو ندارن. تمام عمر نقاب یه آدم عاقل رو به صورت می زنن و خودشون رو پشت یه سری مصلحتِ به ظاهر عاقلانه پنهون می کنن.. تمام وجودشون پر از تردیدایی هست که مثل خوره تو جونشونه، اما ترس اینکه مبادا تردیدشون درست باشه و ببازن، هرگز بهشون جرأت امتحان کردن نمیده..
من اما هرگز نترسیدم و نتونستم با تردید هام بسازم!! من، فخر می فروشم به تو و امسال تو. به خاطر اینکه جرأت کردم تمام آدم های زندگی ام رو امتحان کنم.. تمام اونهایی رو که مدعی دو ستی و محبت و موندگاری بودن..
و جالبه، که تو و بقیه مدعی ها، با اولین حرف درشت من و اولین اخم، بدون کوچکترین تلاشی برای موندن، میدون رو خالی کردین و رفتید!!!
                                 … و چه خوب!  خوشحالم که دیگه نیستید!!

 
پ.ن:
۱- دلم آدمای تازه می خواد. از اونا که پشت و روشون٬ یکی باشه..
۲- هزار بار دیگه هم که قمار کنم و ببازم٬ جلوتر از تویی هستم که از ترس باخت٬ تن به بازی نمیدی..
۳- چون نمی خوام آلوده هرکسی بشم٬ دلیل نمیشه فکر کنی خیلی مغرورم و به قول تو خودم رو می گیرم!!
۴- پسرک کاکل زری من٬ همین وبلاگه که امروز پدرش ۲۴ ساله شد و خودش ۳ ساله..
۵- عزیزان دل بنده٬ من گفتم که خیلی کتاب دوست دارم. اما دلیل نمیشه که روز تولدم ۶ تا هدیه بگیرم که هر ۶ تا کتاب باشن!! (  نمی گید بچه عقده ایی میشه؟! تازه ۳ تاشو هم قبلا خوندم  )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 11:58  توسط رضا  | 



۱- به اعتقاد من مرد و زن هر دو به یک اندازه می تونن پیچیده باشن. با این تفاوت که پیچیدگیهای زن٬ غالباْ ذاتی٬ و پیچیدگی و کژی های مرد غالباْ آگاهانه است..!!

۲- دوست عزیز٬ باور کن خیلی وقته که هیچ زنی رو نمیشناسم٬ که به صرف زن بودن٬ چیز جالب توجه و جدیدی برای من داشته باشه.. و این راجع به اغلب خانم ها صدق میکنه!!

۳- ظاهرا همیشه باید جایی برای استثناء ٬ قائل شد. اما نمیدونم٬ واقعاْ چرا زن های ما بلد نشدن جذابیت های زنانه و متفکر بودن رو یک جا٬ توی  وجودشون جمع کنن!! زن هایی رو می شناسم که به غایت٬ زنانگی و رنگ و لعاب دارن٬ اما دریغ از سر سوزنی تفکر و تعمق...  در مقابل زن هایی رو میشناسم که بیشتر از هر مرد دانایی٬ متفکر و اندیشمند هستن٬ اما دریغ از سرسوزنی رنگ و لعاب زنانه و ذره ای جذابیت..!! جمع اضداد است٬ انگاری..

۴- دلم یه پسر کاکل زری می خواد٬ بی اینکه ازدواج کرده باشم و پای زنی در میون باشه.. کسی پیشنهادی داره؟!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 14:0  توسط رضا  | 
 

گاهی سکوت می کنی٬ تا به حرف تازه ای  برسی... حرفی، آنقدر بزرگ و نو، که به رسیدن مؤمن ات کند... اما هربار که در راه حرفی پیدا می کنی، در نظرت کوچک تر از آن میاید که گفته شود. بی آنکه بدانی حرف بزرگ تو  همان حرف ساده و کوچک است که در تاب حنجره ات خاموش می میرد و فروغ از چشمانت می برد... «حرف من حرف ساده ایست، من هنوز عاشقم!! حتی حالا که دورتر و تاریک تر از همیشه ام ...» 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 14:26  توسط رضا  | 
 

  • خدایا !
    به بنده هایت عادت می کنیم
    تا عادت به تو را ، از سر به در کنیم!

    به تو عادت می کنیم
    تا عادت به بنده هایت را از سر به در کنیم!

    تنها عادتی را با عادتی دیگر عوض می کنیم و در این میان هیچ وقت نمی فهمیم؛
    نه تو را ، و نه بنده هایت را...


  • یک روزت که یک هفته شد،
    هفته ات ماه می شود و ماه ات، سال!
    سال هایت دارند عمر می شوند..
    یک روز را که تاب آوردی،
    هفته ها و ماه ها و سال های عمرت را نیز تاب خواهی آورد!
    .
    .
    زود فراموش می شوم
    زود فراموش می شوی
    به همین سادگی!!


    پ.ن:
                در میانه ی این همه ترک عادت، تنها نصیبمان درد است؛ که از قدیم گفته اند، ترک عادت موجب مرض است!!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 21:35  توسط رضا  | 
 

... که عشق آسان نمود اول٬ ولی افتاد مشکل ها !!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 17:3  توسط رضا  | 

دل تو اولین روز بهار،
دل من آخرین جمعه ی سال،
و چه دورند
و چه نزدیک به هم ..!!
                                                (بدون نام)


پ.ن
پیامکت هجوم دلتنگی بود تویِ این روزهای آهنی پر از کار و مشغله...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 10:49  توسط رضا  | 
 

اینجا، پائیز به شدت جریان دارد ...

پائیز - خرم آباد

پ.ن:

۱- خیابان مطهری (بهداری) خرم آباد - هنرستانی که توش تدریس می کنم تو همین خیابونه..
۲-دلم می خواد که اینجا باشم، اما...
۳-یکی بیاد درد بی حرفیِ منو درمون کنه...

دیرنوشت:(۲۱/۰۹/۱۳۸۷)
دوست قدیمی٬ متاسفانه هیچ آدرس و شماره تلفن و یا ای میلی ازت ندارم. آدرس ای میلی رو هم که اینجا برام گذاشته بودی٬ سهوا پاک کردم.. باور کن خیلی مشتاق دیدارم. دلم برای قدم زدن باهات توی پارک بسیج (سر بلوار آهنگ) لک زده... حتما یه خبری از خودت بهم بده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 17:12  توسط رضا  | 
 

عشق من با خط مشکين تو امروزي نيست
دير گاهيست کزين جام هلالي مستم...

خودت هم ميداني راه گريزي نيست! حالا هرچقدر ميخواهي خودت را به فراموشي بزن و غرق شو در هر آنچه که غير اوست...
هميشه هستند روزهايي که زمين و زمان نشانه هايش را فرياد مي کنند و تو هم نمي تواني گوش هايت را بگيري و نشنوي اش!! هميشه هستند روزهايي که نام ات [و نه نام تو را که نام او را] را همه جا روي زبانها مي خوانند و تو مي ماني و شرمندگي روزهايي که رفته اند، بي آنکه آرزوي ديرينه ات  را در دل پرورانده باشي.. تو مي ماني و گوشه ي از صحن دلربايش که هنوز قسمت ات نشده... قاب گنبدي که هنوز قدم به چشمت نگذاشته و اشکي که هنوز نباريده ...
تو مي ماني و ياد عزيزي از ديارش که هنوز هم  يادگارِ يادش، بغض تلخي است و سکوتي که ... [که اصلا نمي داني چرا آمد و چرا رفت؟!]

پ.ن:
۱- ولادت آقا امام رضا(ع) مبارک.
۲- از داشتن اسم رضا، هميشه به خودم باليدم.
۳- خدايا، اون همشهري عزيز کرده ي آقا امام رضا(ع) رو هميشه نگه دارش باش. امروز خيلي دلم هواشو کرده بود ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 12:28  توسط رضا  | 
 

تو ٬
سخت مؤمنی به خدایی که هیچ نمی شناسی اش !!
و من ٬
تنها گاهی [!!] کافرم به همان خدا...
                                            [که هیچ نمی شناسمش !!]


پ.ن:
برای دخترکی که اینجا را می خواند٬ چون فکر می کرد من خیلی آدم با ایمانی هستم ...[!!!]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت 17:9  توسط رضا  | 


پریشان که باشی
ماهیِ قرمزِ کوچکی می شوی تَهِ هفت دریا؛
                                                و آرامش،
                                                ستاره ای که در هفت آسمان هم پیدایش نمی شود!!

پ.ن:
شده ام مثل همان موقع ها که می گفتم: انگار کسی قلبم را با همه ی زورش روی آسفالتِ خیابان می کِشَد و من لاشه لاشه شدنش را می بینم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 0:2  توسط رضا  | 
 

یا قاضی الحاجات...

 

پ.ن:
۱- این روزها چقدر آرومم میکنه این ذکر..
۲- عزیزی پیامک داده بود: چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند/گر اندکی نه به وفق رضاست٬ خرده مگیر..
۳-تنهایی رو دوست دارم. بزرگ ترین حسنش اینه که٬ ممکنه گاهی کسی مهمون تنهایی ات بشه٬ اما هیچ وقت کسی برای همیشه شریک اش نمیشه..
۴-خیلی وقته که هیچ کس از دلم خبر نداره..

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 22:54  توسط رضا  | 
 

سلام
انشاءالله که حال همگی خوبه و سالم و سر حال هستید. نماز روزه هاتون هم قبول حق باشه.
راستش این مدل نوشتن رو اصلا دوست ندارم٬ اما خب شاید بد هم نباشه چند کلام خودمونی حرف زدن..
من بازم دانشجو شدم، و این بار مهمون همدان.. راستش از سال ۸۱ که برای اولین بار رفتم دانشگاه تا وقتی که رفتم خدمت سربازی و بعدش هم تو این یه سالی که حق التدریس آموزش و پرورش بودم و گاهی هم خارج از مدرسه کارای مرتبط با رشته ام (نرم افزار کامپیوتر) رو انجام می دادم٬ خیلی ها راست و دروغ٬ الکی یا از سر احترام بهم میگفتن «مهندس».. اما چون واقعیت این بودن که من یه کاردان بودم و نه مهندس!! شنیدن این عنوان بهم حال که نمیداد هیچ٬ حالم رو هم می گرفت.. اما از حالا به بعد شنیدنش اساسی به آدم حال میده و جیگرم بجای این چند سال خماری حال میاد..(تا کور شه چشمات از حسودی!! اینا رو نمیگم که هِرهِر بخندی. میگم که از این به بعد مهندس صدام کنی.. )

اما از این حرف و بذله گویی ها گذشته٬ انتظار نداشتم که همدان قبول شم. تصور می کردم باید شهر بزرگتری قبول شم٬یه جایی مثل تهران٬ اصفهان یا شیراز.. اما خوب دسته گل سازمان سنجش تو این جریان بومی سازی و نزدیکی خرم آباد (شهرمن) به همدان، داستان دیگه ای رو رقم زد..
القصه٬ این روزا حال عجیبی دارم. جدایِ از تکاپو و فکر جفت و جور کردن مقدمات ثبت نام و هماهنگ کردن برنامه ی کاری و برنامه ی کلاسهای دانشگاه (آخه تصمیم دارم نصف هفته رو اینجا بمونم و تو هنرستان کلاس بگیرم و نصف دیگه اش رو برم همدان..) مدام به این فکر می کنم که چه زود گذشت!! سالهای سفید٬ سالهای سیاه و شاید الان هم سالهای خاکستری..!!
به آرزوهایی فکر می کنم که چه دور و دست نیافتنی بودن تو اون سالها و الان که تو غوغای برآورده شدنشون هستم، می بینم چقدر کم و کوچیک بودن و هیچ دردی رو از دلم دوا نمی کنن.. دلی که هنوز چشم به برآورده شدن آرزوهاش(البته از نوع بروز و تازه) داره..!! و خدا میدونه که وقت برآورده شدن اینها، هنوزم تشنه باشه یا نه..؟! به تفاوت ها فکر می کنم، به شوق و ذوقی که سال 81 برای رفتن به دانشگاه داشتم و بی خیالی حالا..
به نصف هفته هایی که از حالا تا دوسال دیگه مال من هستن.. همونطور که دلم میخواد.. نصف هفته هایی که منم و جاده.. منم و اتاق های بی حرفی.. منم و نگاه های غریبه ای که کاری به کارم ندارن.. منم و سرمایی که همیشه تنم رو آزار میده اما عادت مزمن شبگردی های تنهاییم رو حاد تر می کنه. و خدا میدونه که تنهایی شبگردی کردن تو شبای یخ زده چه حالی میده ..!!
از حالا تا دو سال منم و من، که اگه بعد از دو سال نتونستم این نصف هفته ها رو تبدیل به همه ی هفته کنم، اقلا همین رو نگه دارم .. شاید تا آخر عمر!!

یاحق

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 0:49  توسط رضا  | 
 

قمار روي آدم ها، و بردن و باختن، ديگه بازي دلفريبي نيست ...

 

 

پ.ن ( اگر پدر بودم، دلم ميخواست اين ها رو به فرزندم بگم )

1- گاهي قضاوت اينکه « واقعا کيه که لايق نيست؟ » غير ممکن ميشه؛ اونوقته که تنها راه، گذشتن از تو و فراموش کردنته ... براي هميشه!!
2- قدم گذاشتن بعضي ها به زندگي آدم، يه زخم خيلي بزرگه و رفتن اشون، يه زخم بزرگ تر!!
3-هميشه اونهايي که به ناخواسته ترين شکل ممکن، به زندگيت قدم ميذارن و ميشن جزو عزيزترين ها، به بدترين شکل ممکن، تو رو از زندگيشون بيرون ميکنن ... مثل يه گناهکار!!
4-در مورد بودن و نبودن آدم ها، زمان فرصت جبران نميده؛ تنها با فاش کردن حقايق، زخم هاي کهنه رو تازه ميکنه و حسرت هاي خفته رو بيدار...
5-کاش راهي بود، براي پاک کردن بعضي آدم ها از خاطرات ...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 0:16  توسط رضا  | 

 

از الطاف روزگار منور اينکه زبون آدميزاد بند مياد از سر حيرت!! موندم چه بايد کرد؟!
پيراهني رو که کهنه ميشه، دور ميندازي.. غذايي رو که مزه اش رو نمي پسندي، نمي خوري.. چيزي رو که پول خريدنشُ نداري، بيخيال ميشي.. رشته ي تحصيلي ئي رو که به دردت نمي خورده، عوض ميکني.. کتابي رو که نمي فهمي، مي بندي.. شهري رو که به درد زندگي نمي خوره، ترک ميکني.. صورتي رو که دوست نداري، نمي بيني.. صدايي رو که خوشايندت نيست، نمي شنوي.. دوستي رو که دوستيش آزارت ميده، از خودت ميروني.. پدري، برادري، خواهري، فاميلي رو که حقّ نسبت اش رو در حقّت بجا نيورده، فراموش ميکني و بهش فکر نمي کني.. زني رو که مايه ي آرامشت نيست، ميفرستي خونه باباش و خلاص.. بتي رو که برات خدايي نميکنه، ميشکني.. بالا ميري .. پائين مياي.. اما با زندگي و روزگاري که هيچ رقمه به کامت نيست، چه کار میکنی؟!

پ.ن
1- خسته ام. از آدما، از خودم ..
2- کاش ميشد: دنيا منهاي آدما.. يا منهاي من!!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 23:51  توسط رضا  | 
 

من،
خالی از عطفه و خشم
گیج و مبهوت، بین بودن و نبودن
عشق،
آخرین همسفر من
مثل تو، منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی من

ای دریغ ازمن
که بیخود مثل تو گم شدم،
گم شدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو
که مثل عکس عشق
هنوزم، داد میزنی تو آینه ی من

وای!!
گریه مون هیچ
خنده مون هیچ
باخته و برنده مون هیچ
تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ ...


 پ.ن
نمیدونم چرا گاهی ما آدما دیوانه وار، همدیگه رو  آزار می دیم؟! روبروی هم، چشم به چشم هم می دوزیم، و با خنجرای توی دستمون به تن هم زخمه می زنیم!! ... هیچ شده از این همه خون بترسیم؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 20:37  توسط رضا  | 
 

گیریم که من بنده ی ناخلفی باشم و فراموشت کنم. تو اما فراموش نکن که اینجا بین آدمهات کسی رو ندارم که چشم امید بش بدوزم. پس تنهام نذار... دستام به امید تو، راهی آسمون شدن؛ نذار خالی برگردن...

پ.ن
آره!! من بازم گرفتارم و پناهی جز تو ندارم...

 

اضافه شده در ۴/۶/۱۳۸۷

یه بنده خدایی خواسته پا بکنه تو کفش ما و کمی بمون بخنده!! به اسم من و آدرس اینجا توی وبلاگ دیگران نظر میده!! خب خسته نباشی رفیق.. کلی خندیدیم!! ... اگه از بابت شیرین کاری این رفیق ناشناس توهینی به کسی شده من عذر میخوام...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 20:17  توسط رضا  | 
 

حرفم را بشنو، حرف من حرف ساده ايست. من هنوز عاشقم؛ حتي حالا که دورتر و تاريک تر از هميشه ام!! مي بيني؟! ديگر تمام نمي شوم، مثل تو که هيچ وقت تمامي نداري، مثل دلتنگي ها که هيچ وقت تمامي ندارند، فقط... فقط گاهي شکل سايه روشنِ غبار آلودِ اين سالهاي خشک مي شوم و رنگ مي بازم... نمي دانم!
دلم گرفته... تابستان امسال عجيب بوي پائيز مي دهد! اما راستش پائيزِ بي کيف و کتاب نو، پائيزِ بي درخت هاي سرخ، پائيز بي نَفَس، که پائيز نيست!!
دلم هواي آوارگي کرده، قبيله روز به روز غريبه تر مي شود و من دلم سفر مي خواهد، دلم جاده مي خواهد، جاده اي که مقصدش بالاخانه ي اجاره ايِ سه در چهارِ پيرزني است تنها... دلم سکوت مي خواهد، دلم تنهايي مي خواهد، دلم بهانه مي گيرد... بهانه ي بوي اسپند، بهانه ي سالهاي دور، سالهاي بي خبري... بهانه ي دايره هاي بي خيالي، دايره ي چرخ وفلک، دايره ي سماع و سرنا و دهل... دلم... دلم خوب است، تنها بهانه مي گيرد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 11:3  توسط رضا  | 
 

خدایا!
چقدر خوب تر می بود اگر هر کدام از ما آدمهایت را روی ستاره ای « تنها » می آفریدی و هر شب از حسرت تنهایی می مردیم!!
تا اینکه اینچنین کنار هم بلولیم. تن پاره کنیم و خون بمکیم و هر شب در حسرت تنهایی بمیریم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 11:11  توسط رضا  |